يه بهونه واسه بودن

برخیز

صورتک را بردار

زیر این پوست خندان

خیلی وقت است که بی خوابم

...

بی تو

در لحظه های خویش نیز

غریبم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٩| ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ| توسط roya| بهونه ها() |

بی پناه و خسته بال

اینجا، کمی دورتر، آرمیده ام

آفتابش تند و سوزان است

چشم هایم را می آزارد...

سست و بی تپش

در مسیری بی مسیرم

نه دشمن دشمن است و نه دوستم دوست

گله از تو نمی کنم

روزگارم روزگار نیست

بوی لبخند خدا می آید

گویی که بهشت همین حوالی است

چشم هایم را می بندم و

گویی نا خواسته در پروازم

...چه ارتفاعی دارد این بن بست!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٦| ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ| توسط roya| بهونه ها() |

این بار ایمان آوردم

به بذر فاصله ای که کاشته ایم

جوانه اش را ببین

فقط نفسی چند مانده تا سبز شود

فقط نفسی تا فراموش شوم

...تا فراموش شوی

نفسم را درون سینه حبس می کنم

می ترسم...

می ترسم که این آخرین باشد!

آخرین نفس...


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٩| ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ| توسط roya| بهونه ها() |

برادر انار ندارد

غمگینم، چرا درخت حیاط سیب ندارد؟

...کوچه امان انتها ندارد؟

شاید از باران دیشب بود!

باران عجیبی زد

سیبی را که از شاخه نقاشی کرده بودم شست

و انتهای کوچه را...

جایی که برادر ایستاده بود

با سبدی از سیب های سبز

نه ازآن سیب هایی که امین در سینی داشت

...سیبی که کودکی روستایی گاز می زد

و زیر لب می خواند...خوشا به حالت ای روستایی...

افسوس! دیگر امروز، او هم سیب نداشت

گلدان ژاله پژمرده بود

صدای توپ بازی اکرم و پری نمی آمد

و من هنوز در خیال رنگی کودکی بودم

آویزان لحظه هایی می شوم که هفت سین را می چیدم،

سر سفره هفت سین خانه هامان امسال یک سین کم بود...

به راستی! چرا شهر ما امسال سیب نداشت!؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱| ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ| توسط roya| بهونه ها() |

امشب پرواز خواهم کرد

به آن سوی خیال

و شاید،باز تو را

در کنار برکه آفتاب،خواهم دید

بی صدا می آیم

تا سایه ات

بغض نگاهم را نشکند!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٦| ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ| توسط roya| بهونه ها() |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست